آمدی گوشه ی ویران چه عجب
زده ای سر به یتیمان چه عجب
تومپندار که مهمان منی
به خدا خوبتر ازجان منی
بسکه از جور فلک دلگیرم
اول عمر زعمرم سیرم
دل دختر به پدر خوش باشد
مهربانی ز دو سر خوش باشد
تو بهین بابا سرافراز منی
توخریدار من وناز منی
بعد از این ناز برای که کنم
جا به دامان وفای که کنم
اشک چشم من اگر بگذارد
درد دلهام شنیدن دارد
گرچه در دامن زینب بودم
تا سحر یاد تو هرشب بودم
گر نمی کرد به جان امدادم
ازغم هجر تو جان می دادم
آن قدرضعف به پیکر دارم
که سرت رانتوان بر دارم
امشب از روی تو مهمان خجلم
ازپذیرایی خود منفعلم
مژده عمه که پدر آمده است
رفته با پا و به سر آمده است
دیدنی گوشه ی ویرانه شده
جمع شمع وگل وپروانه شده
آخر ای کشته راه ایزد
پدرت سر به یتیمان می زد
توهم آخر پسر آن پدری
تو برآن نخل امامت ثمری
که به پیشانی تو سنگ زده ؟
که زخون بر رخ تو رنگ زده ؟
ای پدر کاش به جای سرتو
می بریدند سر دختر تو
علی انسانی
بابا سرم تنم جگرم پهلویم پرم
یکی دو تا که نیست کبودی پیکرم
بیش ازهمین مخواه وگرنه به جان تو
باید همین کنار تو تا صبح بشمرم
از تو چه مانده است ؟بگویم " که ای پدر"
ازمن چه مانده است ؟بگویی " که دخترم "
اندازه ی لب تو لبم شد ترک ترک
اندازه ی سر تو گرفتار شد سرم
از تونمانده است به جز عکس مبهمت
ازمن نمانده است به جز عکس مادرم
ازتوسوال می کنم انگشترت کجاست؟
که تو سوال می کنی از حال معجرم؟
دیدم خودم چگونه سرت را به طشت زد
حق می دهی بمیرم و طاقت نیاورم
مرد کنیز زاده ای ا زما کنیز خواست
بیچاره خواهر تو وبیچاره خواهرم
مرهم به درد این همه زخمی نمی خورد
بابا سرم تنم جگرم پهلو یم پرم
علی اکبر لطیفیان
من چهل منزل به دنبالت دویدم ای پدر
تا دراین ویران به دیدارت رسیدم ای پدر
دیدمت اما نه آن گونه که می بردم امید
من سر ببریده ات در بر کشیدم ای پدر
عشق بازی می کنم من با سر ببریده ات
ای که داغت را به جان ودل خریدم ای پدر
عمه ومن زائر رگهای خونین توایم
همچو او من هم شهامت آفریدم ای پدر
عمه رگ های تنت بوسیده ومن رگ های سر
ای غریب و تشنه عریان و شهیدم ای پدر
درکلاس عشق توشاگرد اول عمه شد
درمسیر کربلا از آنچه دیدم ای پدر
تا شنید از نیزه قرآن خواندنت راسر شکست
ورنه قرآنت به نی من هم شنیدم ای پدر
بردی اصغر را که آبش داده باز آری چه شد؟
آه ...آن شش ماهه رادیگر ندیدم ای پدر
درمیان کشتگانت هم نشان اونبود
هرچه گشتم بین یاران شهیدم ای پدر
یک دل کوچک کجا وسوز غم های بزرگ
جای خون آتش بجوشد در وریدم ای پدر
سید رضا موید
به دلم هست پدر دیدن من می آید
نه به پا بلکه به سردیدن من می آید
من توکل به خدا کرده ام و می دانم
پدرم وقت سحر دیدن من می اید
باهمین چشم که کم نور شده منتظرم
دلبر رفته سفر دیدن من می آید
بین اطفال که فرقی نگذارد بابا
بهر یک بوسه دگر دیدن من می آید
دیدم آن چوب چه با لعل لب بابا کرد
با لب رنگ جگر دیدن من می آید
تا بشویم زسر پاک پدر بوی شراب
باهمین اشک بصر دیدن من می آید
تا بگو ید که خودم می خرمت دخترمن
با دوصد ناز پدر دیدن من می آید
کاش بیدار شود دختر شامی بیند
دل شب قرص عمر دیدن من می آید
جواد حیدری
ای سر بی تن وخونین که به دامان منی
من تورا دختروتو جانی وجانان منی
به تمام اسرا فخر کنم کین دل شب
درمیان همه ای شاه تو مهمان منی
من نگویم که زمن بی خبری چون دیدم
سر نی دیده به من داری و گریان منی
نه زسیلی و نه از آبله گویم باتو
که تو مجروح تر ازپیکر بی جان منی
شرم دارم که کنم شکوه زاشفتگی ام
که تو آشفته تر ازموی پریشان منی
گرنشد پیش سرت برسر پا برخیزم
عفو کن چون به برپیکر بی جان منی
از نگاه تو هویدا ست مرا می بری ام
به فدایت که به فکردل نالان منی
حیدر توکلی
* اشعار
بابا بیا و دور وبرم را نگاه کن
ویرانه ای که گشته حرم را نگاه کن
گرمی شانه های تو یادم نرفته است
سنگی که هست زیر سرم را نگاه کن
امشب بیا زیارت مادر نه دخترت
از او رخ کبود ترم را نگاه کن
من وارث شکسته ترین بازویم پدر
بربازوی سه ساله ورم را نگاه کن
گویا تنم به زیر سم اسب رفته است
در هم شکسته بال وپرم را نگاه کن
من مثل تو زداغ برادر شکسته ام
خم گشته است این کمرم را نگاه کن
محشر شده که کودک تو پیر گشته است
یکسر سفید موی سرم را نگاه کن
چوب یزید را به سرش خرد می کنم
چون صبح می شود اثرم را نگاه کن
جواد حیدری
* اشعار
حالا که آمدی جگرم را نگاه کن
ته مانده های بال وپرم را نگاه کن
بیش ازسلام کردن و احوال پرسی ام
قاب سیاه چشم ترم را نگاه کن
رنگی به چهره دارم اگر ای عزیز من
خون لخته های دور سرم را نگاه کن
گر آن غروب غارت آتش ندیده ای
امروز پای شعله ورم را نگاه کن
از معجر شکسته و چادر نماز من
گل جا مه ی بنفشه ترم را نگاه کن
من مثل تو فراق برادرکشیده ام
خم گشته است این کمرم را نگاه کن
باور نمی کنی که چه رفته به معجرم
این گیسوان مختصرم را نگاه کن
احسان محسنی فر
* اشعار
با کاروان نیزه سفر می کنم پدر
با طعنه های حرمله سر می کنم پدر
مانند خواهران خودم روی ناقه ها
درپیش سنگ سینه سپر می کنم پدر
از کوچه نگاه وقیح یهودیان
با یک لباس پاره گذر می کنم پدر
حالا برو به قصر ولی نیمه شب تورا
با گریه های خویش خبر می کنم پدر
این گریه جای خطبه ی کوبنده ی من است
من هم شبیه همه خطر می کنم پدر
بادیدن جراحت پیشانی ات دگر
از فکر بوسه صرف نظر می کنم پدر
شام سیاه زندگی ام را به لطف تو
خورشید روی نیزه سحر می کنم پدر
امشب اگر که بوسه نگیرم من ازلبت
دراین قمار عشق ضرر می کنم پدر
وحیدقاسمی
* اشعار
ای از سفر رسیده که مهمان دختری
اول بگو مرا کی ازاین شهر می بری
مثل کبوتری که به او سنگ می زنند
از ضرب تازیانه ندارم دگر پری
جای تعجب است که من زنده مانده ام
هرکس که دیده گفته عجب طفل لاغری
ازقول من بگو به عمو بعد مردنم
باید برای غسل من آبی بیاوری
موی سفید وقد کمان ورخ کبود
حالا مرا ببین و بگو شکل مادری
خودرا برای مقدمت آماده کرده ام
چه گوشواره ا ی چه لباسی چه معجری
هفده سوار دور و برت دیده ام به نی
اما توبین آن همه زخمی ترین سری
لب های چاک خورده ی تو حرف می زند
تقصیر چوب بوده چنین سرخ و پرپری
قدری از این محاسن خاکستری بگو
غیرازتنورنیست مگر جای بهتری
مانند رگ رگ تو دلم ریش ریش شد
جانم فدای تو چه گلویی چه حنجری
علی صالحی
* اشعار
خبر آمد که زمعشوق خبر می آید
ره گشایید که یارم زسفر می آید
کاش می شد که ببا فند کمی مویم را
آب و آیینه بیارید پدر می آید
نه تو از عهده ی این سوخته بر می آیی
نه دگر موی سرم تا به کمر می آید
جگرت بودم و درد تو گرفتارم کرد
غالبا درد به دنبال جگر می آید
راستی گم شده سنجاق سرم پیش تونیست ؟
سرکه آشفته شود حوصله سر می آید
هست پیراهنی از غارت آن شب به تنم
نیمه عمامه از آن بهر تو درمی آید
به کسی ربط ندارد که ترا می بوسم
که بجز من زپس کارتو بر می آید
راستی هیچ خبر دار شدی تب کردم
راستی لاغری من به نظر می آید
راستی هست به یادت دم چادر گفتی
دختر من به تو چادر چقدرمی آید
سرمه ای را که تو ازمکه خریدی بردند
جای آن لخته ی خون رو بصر می آید
محمد سهرابی
کوچکترین نبود ولی چندساله بود
خونین ترین نبود ولی داغ لاله بود
هرکس که دیر چهره ی اورا قبول کرد
زهراترین کبود رخ بی قباله بود
صد بغض درگلوی خرابه شکفته شد
هر گوشه ی خرابه خودش باغ ناله بود
سرمست می شد از طبق و نعره می کشید
انگار سر نبود به دستش پیاله بود
ا زدامنش به جای کفن استفاده شد
این سهم پاره پاره ی عمر سه ساله بود
از روز دفن گشتن خود احتیاط کرد
آری فقیه بود ولی بی رساله بود
رضا جعفری
* اشعار
بیا ای سر به ویران با من ویران نشین سرکن
بزرگی کن شبی را سردراین بیت محقر کن
اگر غنچه بخندد باز گردد گل شود غم نیست
نظر ای باغبان برغنچه نشکفته پرپر کن
اگر از طشت دیدی عمه را و چشم بستی
نیم من عمه بگشا چشم و برمن نازکمتر کن
زبان را نیست نیرویی که گویم عمه ممنونم
تو بگشا لعل لب از او تشکر جای دختر کن
اگر می شد لب لعل تو ازهم باز می کردم
توبگشا لعل لب ازاو تشکر جای دختر کن
اگر می شد لب لعل تو ازهم باز می کردم
ولی دردست من آنقدرنیروهست باورکن
نه جای تو نه جای من نه جای عمه ام اینجاست
مرا با خود ببر همراه و همبازی اصغر کن
علی انسانی
* اشعار
مجنون شبیه طفل تو پیدا نمی شود
زین پس کسی بقدرتولیلا نمی شود
درد رقیه تو پدرجان یتیمی است
درد سه ساله ی تو مداوا نمی شود
شان نزول راس تو ویرانه من است
دیگر مگرد شان تو پیدا نمی شود
بی شانه نیز می شود امروز سرکنم
زلفی که سوخته گره اش وا نمی شود
بیهوده زیر منت مرهم نمی روم
این پا برای دختر تو پا نمی شود
صدزخم بر رخ تودهان باز کرده اند
خواهم ببوسم از لبت اما نمی شود
چوب از یزید خورده ای وقهر با منی
از چه لبت به صحبت من وا نمی شود
کوشش مکن که زنده نگه داری ام پدر
این حرف ها به طفل تو بابا نمی شود
محمدسهرابی
* اشعار
از لحظه های اول شام غریبان
رنج اسارت دیده ام تا این خرابه
وقت وداعت بوسه ای برمن ندادی
از کارتو رنجیده ام تا این خرابه
بعد از علی اصغرت سوگند بابا
تنها به تو خندیده ام تا این خرابه
از لحظه ی برگشت اسب بی سوارت
با عمه ام نالیده ام تا این خرابه
از خارجی بودن یتیمی یا اسیری
من حرف ها بشنیده ام تا این خرابه
ازترس اینکه ازسر نیزه بیفتی
من بارها ترسیده ام تا این خرابه
از دیدن روی خبیث شمر اخنس
چون جوجه ای لرزیده ام تا این خرابه
بابازبس دیر آمدی من پیر گشتم
من صد قیامت دیده ام تا این خرابه
ازبعد توهینی که برلعل لبت شد
قربان شدن شد ایده ام تا این خرابه
جواد حیدری
* اشعار
نیمه شب بود که درهای اجابت وا شد
یوسف گمشده دخترکی پیدا شد
آنکه همراه سخن هاش همه لکنت بود
چون که چشمش به پدر خورد زبانش وا شد
چون که عطرپدرش را به خرابه حس کرد
یا علی گفت و به صد رنج زجایش پاشد
هاتفی داد ندا چشم تو روشن خانم
آنکه می گفت نداری تو پدر رسوا شد
رفت و تاروز جزا بهر تسلای یتیم
شام بد نام ترین نقطه این دنیا شد
سوره کوثر این قافله را دق دادند
بازهم زینب غمدیده ما تنها شد
محمد حسین رحیمیان
* اشعار